ترافیک و امید رهایی نداشتن


ترافیک و امید رهایی نداشتن - تصویر 1

اکنون به یقین دریافته ام که ترافیک، یکی از اصلی ترین حوادث سرنوشت ساز زیست من بوده است. حادثه ای فجیع که تمامی خصایص حسانی و انسانی ام را، جز خشم و خفقان، بی وقفه و هر روزه نابود می کند. من اعتراف می کنم که در برابر این قدرت ویرانگر که همچون برنامه روزانه شیمی درمانی، درست در ساعت هایی معین از لابه لای تمامی رگ و خون و گوشت و استخوانم با درد می گذرد، به زانو در آمده ام و از یافتن هر نوع راهی برای خلاصی از آن به طور کامل ناامید شده ام. در ترافیک، حجم زمان و احتمالا مجذورش در پوست و گوشت و استخوان صدها برابر می شود: هر یک دم، هزار سال سیاه. تردید ندارم که سویه هیولاوش ترافیک، حتی زندگی پرمعنا و شکیل و مملو از مثبت اندیشی گروه های انسانی ای را که پیش از این درباره آنها نوشته ام در خود نیز بلعیده است.

 

 

به هرحال، برای حضور در کلاس های «تفکر مثبت» و «قورت دادن قورباغه» یا رفتن به گالری و افتتاحیه نمایشگاه نقاشی گروهی و پرفورمنس و مسابقه داربی (یا دربی یا هر تلفظ دیگر) و قرار مصاحبه و جلسه رونمایی از محصول جدید شرکت و پاس کردن چک و رسیدن به خانه برای دیدن مسابقه خوانندگی و حضور زودتر از دیگر کارمندان در محل کار و بر انگیختن تحسین مدیر مافوق و... نیز ناچارا دست کم به لحاظ ابژکتیو باید با شنیع ترین و طویل ترین صف تاریخ درگیر شد. حال بماند که این جنس تقلاهای روزمره برای معنادار کردن زندگی در وضع موجود، خود بر شنیع تر شدن فاجعه ترافیک افزوده است.

 

بی شک نویسنده از فرط احساس خفقان و خشم از ترافیک، حتی قادر به غرزدن هایی از جنس رانندگان آژانس که عموما فهرستی بلند بالا از دلایل به وجودآمدن ترافیک را در زمان «کافی» رسیدن تا مقصد، با مسافر در میان می گذارند، نیست: از انتقاد نسبت به سیاست تعدیل اقتصادی در دهه ۷۰ که به گسترش صنعت مونتاژ خودروهای بی کیفیت منجر شد و سپس با تسهیل شرایط خرید در قالب لیزینگ و وام و... به جای تبدیل کردن این فرآیند به امکانی صادراتی، همه تولیدات را به مصرف داخل رساند، تا خوبی و بدی دوربرگردان ها، پوسیدگی ناوگان حمل و نقل عمومی، از بین رفتن زندگی شبانه از طریق وادار کردن مغازه ها و رستوران ها و باشگاه ها و داروخانه ها و بقالی ها و... به تعطیلی قبل از ساعت۱۲ شب، بی خاصیت بودن افتتاح انتخاباتی اتوبان های پرت، از بین رفتن بافت اسفنجی شهر، مهاجرت و رشد حاشیه نشینی و بیکاری و سیاست غلط خصوصی سازی صدور گواهینامه و... شکنجه روزانه حضور در طویل ترین صف تاریخ معمولا علاوه بر اجبار به سر تکان دادن در تایید این اظهارات «کارشناسانه» از زبان رانندگان تاکسی و میهمانان میزگرد های رادیویی، با شنیدن این جمله تکراری و مشمئز کننده که «شنوندگان عزیز!

 

برای شما ساعاتی مملو از آرامش آرزو می کنیم! در این ساعت با حجم بالای خودروها در اتوبان... مسیر غرب به شرق مواجهیم...» که همواره در صدای بی روح زنی میانسال و بی شک نگون تقدیر پیچیده است، به اوج خود می رسد. در وضع موجود، دیگر حتی کار از مطالعات فرهنگی و آسیب شناسی روانکاوانه فرویدی از دلایل گرایش شهروندان به تملک خودروهای شخصی که به واسطه شرایط اضطرابی زیستن در کلانشهرها در ناخود آگاه فرد تداعی گر احساس امنیت «دوران رحمی» مادر فرزندی است، یا با ایجاد مرزکشی بین خود و دیگری آن هم به میانجی خودرو، به تولید نوعی پرستیژ و هویت و البته احساس بی شکافی و ترک نخوردگی سوبژکتیویته منجر می شود، گذشته است.

 

 

من اعتراف می کنم که در این شرایط، یگانه حقیقتی که قدرت تاییدش را دارم، همان حجم انباشته شده احساس خشم و خفقان از ترافیکی است که مرا به مرتبه «بقایای یک بدن انسانی پوست کنده شده» فروکاسته است. برای من هر نوع ارتباط با «دیگری»، هر نوع پیوند عاطفی با انسان ها، هر نوع وفاداری به اخلاق و دیسیپلین، هر نوع تعهد در روابط اجتماعی و هر کنش برآمده از اگزیستانس یا هر قسمی از سوژگی، از آن حیث که با تحمل و تن دادن به ترافیک در آمیخته، چیزی جز شکنجه ای دردآلود نیست.

 

در فاجعه ترافیک، حتی ماتم زدگی یا شادکامی های حسانی رو به زوال گذاشته اند. فردی ماتم زده را در نظر بگیرید. به وضعیت استثنایی او با شنیدن خبر مرگ بیندیشید. اشک ها، چرکآبه در نای و گلو، منخرین خون افتاده، دست های لرزان؛ و همه این حجم ماتم زدگی که تا رسیدن بر سر پیکر متوفی، در ترافیک تباه می شود. فرد ماتم زده برای رسیدن به «مقصد»ی که بتواند در آن با بازماندگان احساس دردمندی مشترک کند، آنقدر در ترافیک باقی می ماند که تمام ظرفیت عاطفی و احساسی اش از بین می رود.

 

ترافیک به مثابه توفانی مهیب از زمان و واماندگی، حتی ماتم زدگان را در مسیر رسیدن به محل عزا از هر نوع شور عزاداری تهی می کند. ماتم زده آنقدر در ترافیک مانده است که حتی ممکن است به موضوع ماتم اش به جای ابراز دلتنگی، فحش دهد.

 

 

 

ترافیک به مثابه غیردموکراتیک ترین پدیده شهری که با انبوهی از خودخواهی ها، حق کشی ها، ریاکاری ها، قانون گریزی ها، خودشیفتگی ها، فردیت زدگی ها و... در آمیخته، اگرچه که به یک معنا بر رو شدن دست ما و برملا شدن امر واقع غیرقابل بیان (The real) زیست ما در روزگار فقدان سیاست دلالت دارد، اما نویسنده اعتراف می کند که برای پیوند زدن این واقعیت سیاست زدوده برملاشده، با آن واقعیت موجود در خاطره جمعی گذشته ای نه چندان دور وامانده است. دورانی که اگرچه تنگنای خیابان و صدای بوق و فریاد با شدت تمام جاری بود، اما این انبوه بدن های پیادگان و عابران بود که به وضعیت موجود دلالتی دموکراتیک می بخشید: روزگاری که «مردم با یکدیگر مهربان تر شده بودند».

 

 

 

   نادر فتوره چی

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه